نی نی نقلی من و بابا
نی نی نقلی من و بابا
لحظات مادرانه ی من
تاريخ : جمعه 28 آبان 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 9 مرتبه

شو

شوهر جان در روز دوشنبه مصادف با ٢٣ آبان به مقصد كربلا منزل رو ترك كرد و ما به خونه ي پدر و مادر جان عزيزم آمديم

من و دختر قشنگم

دلم براي شوهر جان تنگ شده

پاش توي فوتبال آسيب ديده بود و نگرانش بود

ولي خدارو شكر الان خوبه

همين كه محمد امين رفت فاطمه يكتا مريض شد

اولش يه عااالمه استفراغ بعد هم تب و اسهال

واي حداي من خيلي سخت بود

زنگ زدم به پدر شوهر جان و اون هم سريعا ليست داروها رو برام اس ام اس كرد

خدا خيرش بده 

رفتم دارو ها رو خريدم و سريع دادم خورد، ديگه خيلي راحت داروهاش رو ميخوره

دو روز تبش طول كشيد ولي خدارو شكر زود خوب شد

چه قدر داشتن پدر و مادر نعمت بزرگيه

اونا همه ي تلاششون رو ميكنن كه به من خوش بگذره

ديشب رفتيم بيرون و بستني خورديم شايد به خاطر اينكه مامانم تو يه نگاه به من متوجه شد كه خيلي شاد نيستم

مامانم شبا برام يه فيلم كارتوني قشنگ ميذاره كه با هم نگاش ميكنيم و كيف داره ....

غذاهايي كه من دوست دارم رو درست ميكنه

 و حسابيييب دو تاييشون حواسشون به فاطمه يكتا هست

و اين خيلي خوبه

فردا معصومه و فاطمه هم ميان

فاطمه يكتا همچنان مهربان و آروم و خانومه

عصرا با هم جودي آبوت نگاه ميكنيم

امروز به داييش ميگه دايي كارتون اون دختره رو بذار كه بزرگه ولي خيلي خرابكاره...

خريد هم يكي ديگه از تفريحاي اين روزامونه

فقط مشكل اينه كه هوا خيلي آلوده اس و خيلي نميتونيم بريم بيرون...



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 8 مرتبه

چه قدررر خوشحالم

از اينكه يه مامان هستم

و از داشتن فاطمه يكتا

فاطمه يكتا انقدررر خوبه كه جدا باعث افتخاره

بزوگترين نعمت زندگيه منه

البته بعد از مامان و بابام و خواهرام و شوهر جان و خونواده اش

الان همه خوابن دختر كوچولو

شوهر جان

موقع تميز كاري خونه چشمم به يه جفت كفش مشكي ورنيه كوچيك دخترونه دم در افتاد كه مال دختر خانوم گل كلابم هستن...

جدًا از ديدن اين صحنه احساساتي شدم

از اينكه من يه دختر دارم

يه دختر سه ساله ناز كه كفشاش دم درن...

دوست دارم يه دختر ديگه مثل فاطمه يكتا داشته باشم

يه دختر با خصوصيات فاطمه يكتا

يه خواهر براي فاطمه يكتا...

تصميممون براي بچه دار شدن جدي شده

خدا خير بده جاري جان رو كه يه راهكارهاييهم براي دختر شدن بچه داد

البته هنوز هييچ خبري نيست

ولي همين تصميمش هم بسي بزرگ و مهم بود....

خدا كمكمون كنه انشالله



موضوع :
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 12 مرتبه

زندگي با سرعت ميگذره

ولي من احساس ميكنم كه توقف كردم

توي يه زمان

توي يه مكان

حالا كه كدبانوي يك منزل خصوصي هستم

حالا كه ملكه ي قصر خودم هستم

احساس ميكنم بايد سرعتم رو بيشتر كنم

شايد با سرعت زندگي هماهنگ بشه

الان سال هاست كه يك سري كار واجب رو براي خودم به غول هاي بزرگي تبديل كردم و انجامشون ندادم

در حاليكه غول ها در ته ته هاي ذهنم غرش ميكنند و مدام خودشون رو به يادم مي آرن....

انقدر از غول ها فراري ام كه الان كه ميخواستم اينجا بنويسمشون بي خيال شدم و گفتم ولش كن....

نميدونم شايد كم كم برم به جنگشون و دونه دونه زمين بزنمشون

فاطمه يكتا مرتبا ازم درخواست ميكنه كه يه خواهر براش بيارم

و هنوز هم درخواستش ادامه داره

از در خواستش بدم نيومده

شايد واقعا زمانش رسيده كه فكر دختر بعديمون باشيم

فكر ميكنم كه حتما دوباره خدا لطفش رو شامل حالم ميكنه و دخترك زيبا و دسته گلي مثل فاطمه يكتا تو دامنم ميذاره....

چرا كه نه....

خدا خيلي دوستم داره

كتابايي كه براي فاطمه يكتا اينترنتي سفارش داده بودم رسيدن

خداي من اين دختر عاااشق كتابه

مطمينم كه اگر تمااام روز رو بشينم و براش كتاب بخونم بي حركت ميمونه و حتي دسشويي هم نميره

تمام لحظه هاي كه من از كارام فارق ميشم و ميشينم رو ملتمسانه ازم ميخواد كه برلش كتاب بخونم

منم يه عااالمه كتاب براش خريدم

كتاباي قبلي رو دو تايي حفظ شده بوديم

راستي يه خرگوش به خونوادمون اضافه شده

خرگوش مينياتوريه و خيلي رشد نميكنه

خيلي هم آروم و بي آزار و بي بو ....

نكته ي آخر براي من خيلي مهم بود

فاطمه يكتا اسمش رو گذاشته دالي و خيلي دوسش داره و باهاش بازي ميكنه

ناگفته نكونه كه من ازش ميترسم و خيلي بهش نزديك نميشم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 13 مرتبه

بالاخره بعد از كلي تحقيق و تفحص دختر خانوم رو كلاس مهد قرآن نوشتم

و فردا اولين جلسشه

خدا كنه خوشش بياد

خيلي بزرگ و خانومه و عاقله

واقعا مايه ي افتخاه

خيلي به خاطر وجودش خدارو شكر ميكنم

همه چيز رو خيلي منطقي قبول ميكنه و دليل همه ي كارهايي رو كه اانجام ميده ميدونه

وسايلش رو جمع ميكنه، دستشوييش رو كاملا مستقل شد( يعني خودش ميره و خودش رو ميشوره و مياد)

تمام كتاباش رو هم حفظه

ديروز كلي كتاب جديد از انتشارات قدياني براش سفارش دادم

كم كم دارم به يه بجه ي ديگه فكر ميكنم

يه خواهر برا فاطمه يكتا

بجه ام خيلي دلش خواهر ميخواد

فقط استرس هايي ذهنم رو مشغول كرده...

نكنه مثل فاطمه يكتا نشه

اصن شايد پسر بشه( اونوقت ديگه خواهر نيست)

و خيلي چيزاي ديگه....

خيلي اتفاقات اين مدت كهننوشتم افتاد

چادگان رفتيم،رمهموني گرفتم و هاجر اينا اومدن خونمون، مامان اينا رفتن مشهد و داداش گلم چند روزي مهمون منزل ما بود،شوهر جان داره كاراي جديد ي ميكنه و .....

عكس ها هم مربوط به رفتن به هيئت مسجد دانشگاه

و رفتن به باغ وحشه

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 شهريور 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 24 مرتبه

از اهواز با يه عالمه خاطرات خوش و قلبي لبريز از محبت و عشق عزيزانم برگشتم 

تمام راه به خوبي ها شون و جهره هاي مهربونشون فكر ميكردم

خدا حافظي هاي گرم و آغوش هاي صميمي و پر مهر...

اي كاش كه همشون براي عروسي ندا بيان تهران تا دوباره ببينمشون

صدام گرفته بود

خيلي شديد

جوري كه كاااااملا تغير كرده بود و از پشت تلفن هيچ كس من رو نميشناخت

دو روز بيشتر به تولد فاطمه يكتا نمونده بود و كلي كار داشتم

لوس بازي و خستگي سفر و گذاشتم و كنار و دست به كار شدم

تميز كاري ، تزيينات ، تهيه ي ليست خريد، درست كردن غذاها و ...

به همه ي مهمونا هم دوباره زنگ زدم و خنده دار اينجا بود كه صدام رو نميشناختن و طي صحبت كردن چند بار ازم ميپرسيدن مائده واقعا خودتي....

شب تولد رسيد خانواده ي شوهر جان از اصفهان اومدن....

خيلي خوش گذشت و همه چيز عالي برگزار شد

خدارو شكر

بعد از تولد به همراه خانواده ي شوهر جان رفتيم بندر انزلي و در يك ويلاي ساحلي اقامت كرديم....

سفر كوتاه ولي بسيار مفيدي بود

براي اولين بار سوار جت اسكي شدم ( البته به همراه شوهر جان) و خيلي خيلي كيف داد

فاطمه يكتا هم شجاع شده بود و به همراه ما ميومد تو اب و حسابي آب بازي ميكرد

به تالاب انزلي و آبشار ويسادار رفتيم

فاطمه يكتا خانوم هم حساااابي براي مامان جون و بابا جون اصفهانيش خودش رو لوس ميكرد و شيرين زبوني ميكرد

حفظيات قوي داره و تمام كتاب شعراش رو حفظ كرده ( حتي طولاني ها رو ) خيلي سريع و با دو بار خوندن حفظ ميشه....

و اونجا با ناز و ادا و حركات دست و صورت همه رو ميخوند و پدر شوهر جان تمااام مدت ازش فيلم ميگرفت...فقط موقع خداحافظي ازشون خيلي گريه كرد و بجم خيلي اذيت شد

بابا جونش هم تا فرداش زنگ ميزد و حالش رو ميپرسيد....

دارم خودم رو براي مهمانان عزيزم كه براي عروسي ندا دختر عمو جان از اهواز ميان منزل ما آماده ميكنم

روزهاي خوبي پيش رو داريم انشالله ...

خدايا شكرت



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 شهريور 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 15 مرتبه

بالخره جا به جا شديم...

اسباب كشي سخت بود ولي تموم شد...

احساس خوبي دارم

يه حس آرامش

كم كم دارم تو خونه ي جديد جا مي افتم و بهش علاقه مند ميشم

مشكلات كم كم دارن حل ميشن و كفه ترازو به سمت اتفاقات خوب سنگيني ميكنه...

ماه رمضون سخت و زيبايي رو پشت سر گذاشتم

با يه عالمه حاجت و دعا و. نيايش....

خدايا شكرت

به خاطر همه چيز ، اين حس خوب ، اين احساس آرامش داشتن....

زندگي هميشه در جريانه به همراه تمام اتفاقاتش شايد اگه همشون هميشه و هميشه و هميشه باب ميل ما باشن ديگه  قدر روزاي خوب و شيرينمون رو خيلي ندونيم...

اين روزا سرم خيلي شلوغ بود

خيلي زياد

بعد از اسباب كشي رفتيم اصفهان و سه روز را در چادگان با تمام خانواده ي همسر سپري كرديم ....

بعدش مراسم آش نذري و خوندن حديث كسا رو در خونه ي خودم با خانواده ي عزيز خودم داشتيم و عصر همان روز هم  رفتيم به مراسم عقد پسر عمو جان ...

چند روز بعدش به همراه مامان و باباي گلم و داداشم و فاطمه يكتا رفتم به اهواز براي عروسي  دختر عمه و دوست دوران كودكي ام ساراي عزيز....

سفر جالبي بود

خيلي بهم خوش گذشت

بعد از مدتها با پدر و مادرم تنها به سفر رفتم

البته دلم براي شوهر جانم خيلي تنگ شد و دائم به فكرش بودم( گناه، داشت تو خونه تنها بود) بماند كه فاطمه يكتا قبل سفر گير داد كه من ميمونم خونه كه بابام تنها نباشه....

ولي يه احساس بي مسئوليتي خاصي كه مال دوران مجرديه و بعد از ازدواج  به فراموشي سپرده ميشه رو دوباره تجربه كردم...

دوباره با دوستاي بچه گي و دختر عمه ها و عمو تنها شدم و خنديدم.....

چه حس زيبايي بود ديدن كسايي كه دوسشون دارم....

فاطمه يكتا خانوم هم حساااابي بهش خوش گذشت و با نوه عمه هام بازي كرد

خدارو شكر

 

توضيحات عكسا

عكس اول در خانه ي عمه خديجه جان  ، فاطمه يكتا با نوه ي عمه آيدا خانوم خوشششكل هستن

عكس دوم در عروسي سارا جان هستيم

و عكس سومدر خانه ي عمه جان كه فاطمه يكتا در حال بازي با دوقلوهاي عمه آدرينا خانوم و آترينا خانوم هستن



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 49 مرتبه

شوهر جان گفت كه خيلي خستم

خسسسسسته

از كار ، درس ، گشتن دنبال خونه و ....

بيا بزنيم و بريم مسافرت

حالا كجا بريم؟

شيراز....

چه پيشنهاد عالي اي بود 

واقعا دستش درد نكنه

اين شد كه چهار روز تعطيلا خرداد رو رفتيم سفر ، اول رفتيم اصفهان پيش خانواده ي شوهر جان و از اونجا رفتيم شيراز...

خوشا شيراز و وضع بي مثالش

زيارت شاهچراغ، حافظ و سعدي...

باغ ارم و دروازه قرآن. حمام و بازار وكيل...

همه جا قشنگ بود و خدارو شكر خيلي خوش گذشت....

برگشتيم اصفهان ، همون شب مادر شوهر جان برام تولد گرفت و حسابي خوشحالم كرد

فرداش اومديم تهران

 ماه رمضون شروع شد

ماه رمضون زيبا و خاطره انگيزه

هيچ وقت تكراري نميشه ، سحري ، افطار ، دعاي سحر. ، دعاي افطار...

مهمونياي افطاري و دور همي هاي قشنگ فاميل

دختر خانومم هم كه هزااار ماشالله پا به پاي ما نماز  و قرآن و دعا ميخونه و ....

هيييي زبون ميريزه واسمون...

اونروز بهش ميگم دعا كن  يه خونه ي خوب گيرمون بياد

گفت نميخوام

منم با ناراحتي گفتم چرا آخه؟

ميگه مامان چرا از من ميخواي بايد از خدا بخواي يه خونه ي خوب بهمون بده...شاخام دراومد...

امروز اومده بهم ميگه مامان غذاي ترشي مخصوصه غذاي خودمون رو بهش نميدم

گفتم خب حالا جي هست؟

گفت: آشه ، توش سبزي خشك ريختم با مرغ و هويج و برنج....

بازام شاخام دراومد طرز تهيه ي غذاي بچه رو بلد بود..

خلاصه حسااابي خانوم شده

زندگي روال خودش رو طي ميكنه گرچه خيلي عادي و مثل هميشه نيست

ولي ميگذره 

و چون هميشه ميگذره بايد دونست كه همه چيز گذراست حتي اين ريتم ناهمگون هم گذراست...

خدايا شكرت

همه سالميم و روزه دار

پي نوشت:

مشغول تدارك براي تولد دختر خانوم هم هستم البته خيلي هنوز مونده ولي  ميدونم بعد ماه رمضون وقنت ندارم زودتر شروع كردم

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 37 مرتبه

سوت

هميشه همه ي اتفاقات بد و همه ي اتفافت خوب با هم نمي افتن

مثل دو كفه ي ترازو ميمونن، يه وقتايي خوشيا بيشتره ناراحتيا كمتر يه وقتايي مساوي ان و يه وقتايي هم .....

هيييييي....

الان دقيقا نميدونم تو كدوم وضعيتيم....

نميدونم چي شده و چي به صلاحمونه

فقط همه چيز رو سپردم  به خدا....

و ميدونم كه انفاقات خوبي افتاد و انشالله كه اتفاقات بهتري هم در راه هستن

بي خيال اتفاقاي بد....

بي خيييااااااال....

ولي خيلي همه چيز تو هم تو هم شده

واقعا نميدونم كه نذرايي كه كردم هر كدوم برا چه مسئله اي بوده...

خونمون .......

ديروز نوشتمشون كه انشالله براي ادا كردنشون بدونم چي به چيه....

نيمه ي شعبان امسال بسيييار خاطره انگيز شد

جشن نامزدي محمد امين و آتنا يكي از بهترين جشنايي بود كه رفتم ، خيلي بهم خوش گذشت

نه فقط به خاطر جشن بودنش....

دايل اصليش حضور همه ي عمه هاي عزييييزم با هم در خانه ي مامانم اينا بود

چه قدر اين ايام خوش گذشت

هر روز ميرفتيم با خواهرا خونه ي مامان اينا پيش عمه جونام و همه چيز عالي بود...

البته از بعد از اين مراسم فاطمه يكتا خانوم با هر آهنگي ميرقصه و ميگه من عروسم ، اون روز هم انگشترش رو آورد و داد به باباش گفتدستم كن ...

بعدش گفت كي ليليليلي و رفت وسط پذيرايي به رقصيدن...

خدا كنه از سرش بيافته

همزمان با مهمونيا دنبال خونه هم بوديم

صابخونه خونه  رو فروخته و ازمون خواسته كه بلند بشيم

اولش ناراحت شدم اصصصلا حال و حوصله ي  كشي رو نداشتم مخصوصا كه به تازگي يه تغيير و تحول كلي تو اساس و دكوراسيون خونه ايجاد كرده بودم....

ولي بعد با خودم گفتم حتما خيري توش هست

و انشالله كه قرار اتفاق بهتري برامون بيافته....

قرار بود قبل از ماه رمضون اسباب كشي كنيم و تموم بشه ولي به دلايلي نشد

 و حالا بايد تا بعد از ماه رمضون صبر كنيم

و اين يكي از دغدغه هاي ذهني اين روزهاي منه...

ديشب شام خونه ي هاجر دعوت بوديم

وااااقعاااا خيلي خوش گذشت

دور همي زنونه، با دوستايي كه خيلي دوسشون دارم

يه انرژي مثبت فوق العاده و يه روحيه ي مثبت مضاعف بود

عروس عزيزمون آتنا هم بود

و فيلماي مراسم رو چندين بااار ديديم

خيلي قشنگ بودن، درباره ي مراسم و فاميل شدنمون كلي حرف زديم و خنديديم....

چه قدر دلم ميخواد زودتر برم تو خونه ي جديد و ايندفعه من مهموني بگيرم  و دوباره دور هم جمع بشيم

شايد تعطيلات رو بريم شيراز اين روزا شوهر جان خيلي خسته اس....

دوست دارم بريم و بهمون خوش بگذره

خدايا شكرت



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 31 مرتبه

اتفاق هیجان انگیزی که در خانواده ی ما افتاد انامزدی پسر عموی من با دوست دوران بچگیممون آتناس...

آتنا دختر بچه ی تپل و بامزه ی بچه گی های ما  الان عروس شده و نیمه ی شعبان برای نامزدیش داریم میریم

چه قدر همیشه دلمون میخواست که  آتنا رو برای پسر عموم بگیریم ولی وااقعا فکرش رو نمیکردم که تودور و زمونه ی الان این فکر عملی بشه

ولی بعد از معرفی آتنا به خونوادهی عموم خدارو شکر اونا هم خیلی خوششون اومد ک پسندیدن و این وصلت سر گرفت..

انشالله که خوشبخت بشن ....

جالبتر اینکه همه ی عمه های عزیزم از اهواز میان خونمون برای جشن نامزدی....

خیلی از اومدن و دیدن عمه جونام خوشحالم...

خدارو شکر...

هفته ی پیش با مامان و بابای عزیییزم رفتیم  نمایشگاه کتاب . اگه سردرد لعنتی همیشگیم سراغم نمیومد همه چقز عاالی و فوق العاده پیش میرفت

برای دختر گلم یه عااالمه کتاب خریدم

فکر کنم تو این قضیه شبیه مامانم باشه به شدت عاشق کتابه . جوری که باید بپیچونمش تا وسط کتاب خوندن بتونم به کارامم برسو 

اگه صد تا کتاب هم براش بخونی بازم میخواد 

ماشالله خیلی خانوم شده .

دیشب آخر شب اومده پشت در حموم ( داشتم مسواک میزدم) گفت که مامان حال رو تمیز کردم که جارو برقی کشیدی کثیف نشه...

هفتهی پیش رفتم خوگه ی لیلا یه مهمونی دور همی زنونه با دوستای حوزمون و دانشگاه...

وااای خدای من خیلی خیلی بهمون خوش گذشت....

خدارو شکر



موضوع :
تاريخ : جمعه 10 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 39 مرتبه

بالاخرا فاطمه يكتا رو از پوشك گرفتم و غول مرحله ي  آخر رو رد كردم

فكر ميكردم خيلي سخته ، ولي اينطور نبود خدارو شكر فاطمه يكتا همكاري كرد 

تو اين روزاي قشنگ بهاري سعي ميكنيم هر فرصت كوچيكي رو غنيمت بشمريم و بريم پا ك براي پياده روي، پارك جوانمردان وااقعا خوشگله و از قدم زدن توش لذت ميبريم

فاطمه يكتا هم واااقعا بزرگ شده، اونروز تو پارك خوش تنهايي رفت توي زمين بازي و شروع كرد به سريره بازي من و محمد امين هم از روي نيمكت تماشاش ميكرديم

با بچه هاي ديگه بازي ميكرد و...

اونروز عروسكش رو گرفته بغلش ميگه اين تازه بهدنيا اومده براش لباس چون چوني( منظورش چين چيني) دوختم ...

عاشق مامانمه...

ميگه من فروزان ... بعد  يه روسري سرش ميكنه و كيفش رو ميندازه رو دوشش و كفشاش رو ميپوشه و كالسكه اش رو ميگيره دستش و ميره دد.  

يا اونروز ميگفت فروزان..  من دوست دارم چرا نميايي بيشم كه صداش رو ضبط كردم و فرستادم برا مامانم

هفته ي پيش جشن روز پدر رو خونه ي خودمون گرفتم و مامانم اينا و مامان بزرگم اينا رو دعوت كردم كه البته تولد طاها هم بود و خدارو شكر همه چيز خوب برگزار شد و به همه خوش گذشت

فرداش هم از صبح رفتم مسجد دانشگاه و با دوستام اعمال ام داوود انجام داديم

 

خيلي خوش گذشت و جالبتر اينكه  فاطمه يكتا اعمال رو باهامون انجام داد، حتي وقتي من ميخواستم ازش عكس بگيرم ميگفت مامااان دارم قرآن ميخونم

ديشب با دوستان قديمي ي كه بچه هاي هيئت و حوزه ي شريف بودن يه مهموني دوره اي داشتيم كه خيلي خوش گذشت 

واااقعا بودن تو جمع انسان هاي پاك و سالم و ساده و مومن لذت بخش و قشنگه...

خيلي بامزه بود كه اكثر بچه ها مشغول بازي تو حوض وسط مسجد بودن

و البته فاطمه يكتا خانوم نرفت تو حوض چون ميگفت خيس ميشم....

تمام مدت هم پيش دوستاي من نشسته بود

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من و شوهر جان ۲۴ اسفند ۹۰ زندگی شیرینمون رو اغاز کردیم و خدا بهمون یه دختر نقلی وبامزه داد که زندگیمون رو لحظه به لحظه زیبا و زیباتر میکنه

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 31 نفر
بازديدهاي ديروز : 135 نفر
بازدید هفته قبل : 676 نفر
كل بازديدها : 89789 نفر
امکانات جانبی
تماس با ما