نی نی نقلی من و بابا
نی نی نقلی من و بابا
لحظات مادرانه ی من
تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1396 | نویسنده : مائده
بازدید : 5 مرتبه

ماه رمضون شروع شد

امسال يه فرق بزرگ داره

اونم اينه كه من نبايد روزه بگيرم

به خاطر ني ني جديدي كه خدا بهمون داده

الان ده هفته هستم 

ولي چون حالم خيلي خوبه و اصصلا ويار ندارم روزه هام رو گرفتم تا اينكه انفولانزا گرفتم شدييد و از نوع بدش

بازم كوتاه نيومد

هم روزه ميگرفتم هم باردار هستم هم آنفولانزا دارم تازه رژيمم تو اين اوضاع رها نكردم و همچنان در حال كاهش وزنم

تا اينكه دكترم ايندفعه بهم گفت روند كاهش وزنت سريعه

ديگه كافيه

سعي كن وزن كم نكني

ولي خيلي خوب لاغر شدم

تو افطاري خونه فاطمه زن عمو ناهيد از پشت من و با معصومه ي لاغر اشتباه گرفته بود

كلي ذوق زده شدم

ولي شوهر جان همچنان اصرا داره كه رژيم رو ول كن چون به بچه آسيب ميزنه

به هر حال الان با اين حال بد آنفولانز و قرصايي كه ميخورم امروز نه رژيم بودم و نه روزه ام

بشنويم از حال و هواي دختر گل خونه تو اين روزا

دختر خانومم به شدت از وجود ني ني جديد خوشحاله

يعني خيلي خيلي خوشحاله

وقتي فهميد دستش رو گرفت رو به آسمون و گفت خدايا شكرت كه به من خواهر دادي

خدايا شكرت كه به حرف من گوش دادي

تمام روياهاش رو با خواهر كوچولوش پر ميكنه

همه چي رو برا اون ميخواد

هفته ي پيش مشهد بوديم

دلش ميخواست تمام لباس بچگونه هاي مشهد رو برا خواهرش بخره....

فقط يه مساله هست اين وسط

اونم نگراني من راجع به اينه كه اگر اين خواهر برادر شد چي كار كنيم

ويارام خيلي خيلي با فاطمه يكتا متفاوته....

همين من رو ميترسونه

حتي نميدونم خودم چطور باهاش كنار بيام

شايد فاطمه يكتا بهتر و زوتر از من كنار بياد

به هر حال هنوز جنسيت ني نيمون معلوم نيست 

واقعيتش اينه كه الان خوبي و سلامتيش برام مهم تره ، مخصوصا بعد از به دنيا اومدنش كه آروم و صبور و باهوش باشه

مثل فاطمه يكتا

اصلا دلم ميخواد دقيقا مثل فاطمه يكتا باشه

مگه ميشه بچه از فاطمه يكتا بهتر باشه

اين روزا انقدر هواي من رو داره دختر گلم

انقدر مهربونه

انقدر شيرين زبونه

شادي كل خونمون به حضور گرم دخترم بسته است

مشهد كه بوديم براش كتاب و مداد رنگي ميبردم كه تو حرم حوصله اش سر نره

ولي دختر گلم تمام مدت با من كتاب دعا دستش بود و ميخوند

خوندن كه بلد نيست اداش رو در مياورد

خيلي باحياست بدون چادرش سخت مياد بيرون

اونروز پيرهن  تتنش كردم بدون جوراب شلواري بع نظرم هوا گرم بود گفتم گرمش ميشه

شاكي شد، گفت مامان زشته هيچي پام نيست 

خودش وفت يه جوراب شلواري پوشيد

كلي هم سوره ي جديد ياد گرفته هر سوره اي رو دو سه بار ميخونم حفظ ميشه و خيلي بامزه باهام تكرار ميكنه....



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1396 | نویسنده : مائده
بازدید : 10 مرتبه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه قدر اتفاق افتاده خداي من...

شوهر جان براي س كاري به اتريش رفت و با موفقيت برگشت

پدر شوهر جان براي همايشي به تهران اومد و چند روزي مهمان من بود و خيلي خيلي به سه تاييمون خوش گذشت

واقعا عالي و خاطره انگيز بود

لاغر شدم كه مهم ترين و خوشحال كننده ترين اتفاق اخير بود

سال ٩٦ اومد و عيد بسيار خوبي داشتم كه همراه با خانواده همسر رفتيم مسافرت و كلي گشتيم

بعد از عيد هم همش مشغول مهمون بازي هستيم كه خيلي خوبه و من عاشقشم

فاطمه يكتا هم اونقدر عاقل و خانوم شده كه ديگه كاملا تو كاراي خونه به مامانش كمك ميكنه

تو ضيحات عكسا

اولي در جاده به سمت كنگان هستيم

دومي جشن پنجمين سالگرد ازدواجمونه

سومي جشن روز پدر در خانه ي خودمونه با چادري كه عمو و زن عمو از كربلا آورن

 

و چهارمي عكس مراسم روز پدر در منزل پدري هست

خدايا شكرت

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 بهمن 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 15 مرتبه

خيلي وقته چيزي ننوشتم

وقتي يه اتفاق خوب مي افته ميام اينجا و سريعا ثبتش ميكنم تاروزي با خوندنش دوباره يادش بيافتم و لذت ببرم

ولي ثبت اتفاقات بد هيچ لذتي نداره

عموي عزيزم رو از دست دادم و خانواده ي عموم كه خيلي دوسشون دارم غرق در عزا و ماتم شدن....

خيلي اتفاقات افتاد

ولي سايه ي اين اتفاق اونقدر شوم بود كه شايد جاي خوشي چنداني براي آدم باقي نميگذاشت

يكي از اتفاقات خوب دعوت اعضاي هيئت دولت و رييس جمهور از شوهر جان بود ، آن ها از اختراعات شوهر جان ديدن كردن و حسااابي خوششون اومد

بعدش هم شوهر جان به عنوان يك نخبه كه موسس يه شركت دانش بنيان بوده به يك برنامه تلويزيوني دعوت شد كه در حال پيش توليد و ضبطه و هنوز پخشش شروع نشد ايم برنامه از صفر تا صده....

خدا به شوهر جان كمك كنه خيلي خيلي زحمت ميكسه

هيچ وقتي براي استراحت يا تفريح نداره

فقط و فقط و فقط كار و كار و كار و تلااااش مضاعف...

هنوز در حال جنگيدن با يكي از غول هاي درونمم

غول چاقي

اولاش خيلي مقاومت كرد با صداي بلند نعره ميكشيد من رو از هدفم دور ميكرد

باز ميداشت و ...

ولي كم كم رامش كردم

الان آروووم شده

البته هنوز هم يه وقتايي سر بيرون مياره و يه غرشي ميكنه

ديكه كمتر بهش توجه ميكنم بذار هر چي ميخواد داد بزنه برام مهم نيست

دخترم فاطمه يكتاي نقلي خيلي خانوم و بزرگ شده خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم بزرگ و خانوم شده

يه پروژه ي جديد گرفتم كه دوسش دارم ، كلاسا و جلسات چهارشنبه ها هم پا برجاست

خدارو شكر خوبه و راضي ام



موضوع :
تاريخ : جمعه 28 آبان 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 18 مرتبه

شو

شوهر جان در روز دوشنبه مصادف با ٢٣ آبان به مقصد كربلا منزل رو ترك كرد و ما به خونه ي پدر و مادر جان عزيزم آمديم

من و دختر قشنگم

دلم براي شوهر جان تنگ شده

پاش توي فوتبال آسيب ديده بود و نگرانش بود

ولي خدارو شكر الان خوبه

همين كه محمد امين رفت فاطمه يكتا مريض شد

اولش يه عااالمه استفراغ بعد هم تب و اسهال

واي حداي من خيلي سخت بود

زنگ زدم به پدر شوهر جان و اون هم سريعا ليست داروها رو برام اس ام اس كرد

خدا خيرش بده 

رفتم دارو ها رو خريدم و سريع دادم خورد، ديگه خيلي راحت داروهاش رو ميخوره

دو روز تبش طول كشيد ولي خدارو شكر زود خوب شد

چه قدر داشتن پدر و مادر نعمت بزرگيه

اونا همه ي تلاششون رو ميكنن كه به من خوش بگذره

ديشب رفتيم بيرون و بستني خورديم شايد به خاطر اينكه مامانم تو يه نگاه به من متوجه شد كه خيلي شاد نيستم

مامانم شبا برام يه فيلم كارتوني قشنگ ميذاره كه با هم نگاش ميكنيم و كيف داره ....

غذاهايي كه من دوست دارم رو درست ميكنه

 و حسابيييب دو تاييشون حواسشون به فاطمه يكتا هست

و اين خيلي خوبه

فردا معصومه و فاطمه هم ميان

فاطمه يكتا همچنان مهربان و آروم و خانومه

عصرا با هم جودي آبوت نگاه ميكنيم

امروز به داييش ميگه دايي كارتون اون دختره رو بذار كه بزرگه ولي خيلي خرابكاره...

خريد هم يكي ديگه از تفريحاي اين روزامونه

فقط مشكل اينه كه هوا خيلي آلوده اس و خيلي نميتونيم بريم بيرون...



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 20 مرتبه

چه قدررر خوشحالم

از اينكه يه مامان هستم

و از داشتن فاطمه يكتا

فاطمه يكتا انقدررر خوبه كه جدا باعث افتخاره

بزوگترين نعمت زندگيه منه

البته بعد از مامان و بابام و خواهرام و شوهر جان و خونواده اش

الان همه خوابن دختر كوچولو

شوهر جان

موقع تميز كاري خونه چشمم به يه جفت كفش مشكي ورنيه كوچيك دخترونه دم در افتاد كه مال دختر خانوم گل كلابم هستن...

جدًا از ديدن اين صحنه احساساتي شدم

از اينكه من يه دختر دارم

يه دختر سه ساله ناز كه كفشاش دم درن...

دوست دارم يه دختر ديگه مثل فاطمه يكتا داشته باشم

يه دختر با خصوصيات فاطمه يكتا

يه خواهر براي فاطمه يكتا...

تصميممون براي بچه دار شدن جدي شده

خدا خير بده جاري جان رو كه يه راهكارهاييهم براي دختر شدن بچه داد

البته هنوز هييچ خبري نيست

ولي همين تصميمش هم بسي بزرگ و مهم بود....

خدا كمكمون كنه انشالله



موضوع :
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 18 مرتبه

زندگي با سرعت ميگذره

ولي من احساس ميكنم كه توقف كردم

توي يه زمان

توي يه مكان

حالا كه كدبانوي يك منزل خصوصي هستم

حالا كه ملكه ي قصر خودم هستم

احساس ميكنم بايد سرعتم رو بيشتر كنم

شايد با سرعت زندگي هماهنگ بشه

الان سال هاست كه يك سري كار واجب رو براي خودم به غول هاي بزرگي تبديل كردم و انجامشون ندادم

در حاليكه غول ها در ته ته هاي ذهنم غرش ميكنند و مدام خودشون رو به يادم مي آرن....

انقدر از غول ها فراري ام كه الان كه ميخواستم اينجا بنويسمشون بي خيال شدم و گفتم ولش كن....

نميدونم شايد كم كم برم به جنگشون و دونه دونه زمين بزنمشون

فاطمه يكتا مرتبا ازم درخواست ميكنه كه يه خواهر براش بيارم

و هنوز هم درخواستش ادامه داره

از در خواستش بدم نيومده

شايد واقعا زمانش رسيده كه فكر دختر بعديمون باشيم

فكر ميكنم كه حتما دوباره خدا لطفش رو شامل حالم ميكنه و دخترك زيبا و دسته گلي مثل فاطمه يكتا تو دامنم ميذاره....

چرا كه نه....

خدا خيلي دوستم داره

كتابايي كه براي فاطمه يكتا اينترنتي سفارش داده بودم رسيدن

خداي من اين دختر عاااشق كتابه

مطمينم كه اگر تمااام روز رو بشينم و براش كتاب بخونم بي حركت ميمونه و حتي دسشويي هم نميره

تمام لحظه هاي كه من از كارام فارق ميشم و ميشينم رو ملتمسانه ازم ميخواد كه برلش كتاب بخونم

منم يه عااالمه كتاب براش خريدم

كتاباي قبلي رو دو تايي حفظ شده بوديم

راستي يه خرگوش به خونوادمون اضافه شده

خرگوش مينياتوريه و خيلي رشد نميكنه

خيلي هم آروم و بي آزار و بي بو ....

نكته ي آخر براي من خيلي مهم بود

فاطمه يكتا اسمش رو گذاشته دالي و خيلي دوسش داره و باهاش بازي ميكنه

ناگفته نكونه كه من ازش ميترسم و خيلي بهش نزديك نميشم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 مهر 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 19 مرتبه

بالاخره بعد از كلي تحقيق و تفحص دختر خانوم رو كلاس مهد قرآن نوشتم

و فردا اولين جلسشه

خدا كنه خوشش بياد

خيلي بزرگ و خانومه و عاقله

واقعا مايه ي افتخاه

خيلي به خاطر وجودش خدارو شكر ميكنم

همه چيز رو خيلي منطقي قبول ميكنه و دليل همه ي كارهايي رو كه اانجام ميده ميدونه

وسايلش رو جمع ميكنه، دستشوييش رو كاملا مستقل شد( يعني خودش ميره و خودش رو ميشوره و مياد)

تمام كتاباش رو هم حفظه

ديروز كلي كتاب جديد از انتشارات قدياني براش سفارش دادم

كم كم دارم به يه بجه ي ديگه فكر ميكنم

يه خواهر برا فاطمه يكتا

بجه ام خيلي دلش خواهر ميخواد

فقط استرس هايي ذهنم رو مشغول كرده...

نكنه مثل فاطمه يكتا نشه

اصن شايد پسر بشه( اونوقت ديگه خواهر نيست)

و خيلي چيزاي ديگه....

خيلي اتفاقات اين مدت كهننوشتم افتاد

چادگان رفتيم،رمهموني گرفتم و هاجر اينا اومدن خونمون، مامان اينا رفتن مشهد و داداش گلم چند روزي مهمون منزل ما بود،شوهر جان داره كاراي جديد ي ميكنه و .....

عكس ها هم مربوط به رفتن به هيئت مسجد دانشگاه

و رفتن به باغ وحشه

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 شهريور 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 30 مرتبه

از اهواز با يه عالمه خاطرات خوش و قلبي لبريز از محبت و عشق عزيزانم برگشتم 

تمام راه به خوبي ها شون و جهره هاي مهربونشون فكر ميكردم

خدا حافظي هاي گرم و آغوش هاي صميمي و پر مهر...

اي كاش كه همشون براي عروسي ندا بيان تهران تا دوباره ببينمشون

صدام گرفته بود

خيلي شديد

جوري كه كاااااملا تغير كرده بود و از پشت تلفن هيچ كس من رو نميشناخت

دو روز بيشتر به تولد فاطمه يكتا نمونده بود و كلي كار داشتم

لوس بازي و خستگي سفر و گذاشتم و كنار و دست به كار شدم

تميز كاري ، تزيينات ، تهيه ي ليست خريد، درست كردن غذاها و ...

به همه ي مهمونا هم دوباره زنگ زدم و خنده دار اينجا بود كه صدام رو نميشناختن و طي صحبت كردن چند بار ازم ميپرسيدن مائده واقعا خودتي....

شب تولد رسيد خانواده ي شوهر جان از اصفهان اومدن....

خيلي خوش گذشت و همه چيز عالي برگزار شد

خدارو شكر

بعد از تولد به همراه خانواده ي شوهر جان رفتيم بندر انزلي و در يك ويلاي ساحلي اقامت كرديم....

سفر كوتاه ولي بسيار مفيدي بود

براي اولين بار سوار جت اسكي شدم ( البته به همراه شوهر جان) و خيلي خيلي كيف داد

فاطمه يكتا هم شجاع شده بود و به همراه ما ميومد تو اب و حسابي آب بازي ميكرد

به تالاب انزلي و آبشار ويسادار رفتيم

فاطمه يكتا خانوم هم حساااابي براي مامان جون و بابا جون اصفهانيش خودش رو لوس ميكرد و شيرين زبوني ميكرد

حفظيات قوي داره و تمام كتاب شعراش رو حفظ كرده ( حتي طولاني ها رو ) خيلي سريع و با دو بار خوندن حفظ ميشه....

و اونجا با ناز و ادا و حركات دست و صورت همه رو ميخوند و پدر شوهر جان تمااام مدت ازش فيلم ميگرفت...فقط موقع خداحافظي ازشون خيلي گريه كرد و بجم خيلي اذيت شد

بابا جونش هم تا فرداش زنگ ميزد و حالش رو ميپرسيد....

دارم خودم رو براي مهمانان عزيزم كه براي عروسي ندا دختر عمو جان از اهواز ميان منزل ما آماده ميكنم

روزهاي خوبي پيش رو داريم انشالله ...

خدايا شكرت



موضوع :
تاريخ : جمعه 5 شهريور 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 21 مرتبه

بالخره جا به جا شديم...

اسباب كشي سخت بود ولي تموم شد...

احساس خوبي دارم

يه حس آرامش

كم كم دارم تو خونه ي جديد جا مي افتم و بهش علاقه مند ميشم

مشكلات كم كم دارن حل ميشن و كفه ترازو به سمت اتفاقات خوب سنگيني ميكنه...

ماه رمضون سخت و زيبايي رو پشت سر گذاشتم

با يه عالمه حاجت و دعا و. نيايش....

خدايا شكرت

به خاطر همه چيز ، اين حس خوب ، اين احساس آرامش داشتن....

زندگي هميشه در جريانه به همراه تمام اتفاقاتش شايد اگه همشون هميشه و هميشه و هميشه باب ميل ما باشن ديگه  قدر روزاي خوب و شيرينمون رو خيلي ندونيم...

اين روزا سرم خيلي شلوغ بود

خيلي زياد

بعد از اسباب كشي رفتيم اصفهان و سه روز را در چادگان با تمام خانواده ي همسر سپري كرديم ....

بعدش مراسم آش نذري و خوندن حديث كسا رو در خونه ي خودم با خانواده ي عزيز خودم داشتيم و عصر همان روز هم  رفتيم به مراسم عقد پسر عمو جان ...

چند روز بعدش به همراه مامان و باباي گلم و داداشم و فاطمه يكتا رفتم به اهواز براي عروسي  دختر عمه و دوست دوران كودكي ام ساراي عزيز....

سفر جالبي بود

خيلي بهم خوش گذشت

بعد از مدتها با پدر و مادرم تنها به سفر رفتم

البته دلم براي شوهر جانم خيلي تنگ شد و دائم به فكرش بودم( گناه، داشت تو خونه تنها بود) بماند كه فاطمه يكتا قبل سفر گير داد كه من ميمونم خونه كه بابام تنها نباشه....

ولي يه احساس بي مسئوليتي خاصي كه مال دوران مجرديه و بعد از ازدواج  به فراموشي سپرده ميشه رو دوباره تجربه كردم...

دوباره با دوستاي بچه گي و دختر عمه ها و عمو تنها شدم و خنديدم.....

چه حس زيبايي بود ديدن كسايي كه دوسشون دارم....

فاطمه يكتا خانوم هم حساااابي بهش خوش گذشت و با نوه عمه هام بازي كرد

خدارو شكر

 

توضيحات عكسا

عكس اول در خانه ي عمه خديجه جان  ، فاطمه يكتا با نوه ي عمه آيدا خانوم خوشششكل هستن

عكس دوم در عروسي سارا جان هستيم

و عكس سومدر خانه ي عمه جان كه فاطمه يكتا در حال بازي با دوقلوهاي عمه آدرينا خانوم و آترينا خانوم هستن



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 55 مرتبه

شوهر جان گفت كه خيلي خستم

خسسسسسته

از كار ، درس ، گشتن دنبال خونه و ....

بيا بزنيم و بريم مسافرت

حالا كجا بريم؟

شيراز....

چه پيشنهاد عالي اي بود 

واقعا دستش درد نكنه

اين شد كه چهار روز تعطيلا خرداد رو رفتيم سفر ، اول رفتيم اصفهان پيش خانواده ي شوهر جان و از اونجا رفتيم شيراز...

خوشا شيراز و وضع بي مثالش

زيارت شاهچراغ، حافظ و سعدي...

باغ ارم و دروازه قرآن. حمام و بازار وكيل...

همه جا قشنگ بود و خدارو شكر خيلي خوش گذشت....

برگشتيم اصفهان ، همون شب مادر شوهر جان برام تولد گرفت و حسابي خوشحالم كرد

فرداش اومديم تهران

 ماه رمضون شروع شد

ماه رمضون زيبا و خاطره انگيزه

هيچ وقت تكراري نميشه ، سحري ، افطار ، دعاي سحر. ، دعاي افطار...

مهمونياي افطاري و دور همي هاي قشنگ فاميل

دختر خانومم هم كه هزااار ماشالله پا به پاي ما نماز  و قرآن و دعا ميخونه و ....

هيييي زبون ميريزه واسمون...

اونروز بهش ميگم دعا كن  يه خونه ي خوب گيرمون بياد

گفت نميخوام

منم با ناراحتي گفتم چرا آخه؟

ميگه مامان چرا از من ميخواي بايد از خدا بخواي يه خونه ي خوب بهمون بده...شاخام دراومد...

امروز اومده بهم ميگه مامان غذاي ترشي مخصوصه غذاي خودمون رو بهش نميدم

گفتم خب حالا جي هست؟

گفت: آشه ، توش سبزي خشك ريختم با مرغ و هويج و برنج....

بازام شاخام دراومد طرز تهيه ي غذاي بچه رو بلد بود..

خلاصه حسااابي خانوم شده

زندگي روال خودش رو طي ميكنه گرچه خيلي عادي و مثل هميشه نيست

ولي ميگذره 

و چون هميشه ميگذره بايد دونست كه همه چيز گذراست حتي اين ريتم ناهمگون هم گذراست...

خدايا شكرت

همه سالميم و روزه دار

پي نوشت:

مشغول تدارك براي تولد دختر خانوم هم هستم البته خيلي هنوز مونده ولي  ميدونم بعد ماه رمضون وقنت ندارم زودتر شروع كردم

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من و شوهر جان ۲۴ اسفند ۹۰ زندگی شیرینمون رو اغاز کردیم و خدا بهمون یه دختر نقلی وبامزه داد که زندگیمون رو لحظه به لحظه زیبا و زیباتر میکنه

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 34 نفر
بازدید هفته قبل : 169 نفر
كل بازديدها : 96846 نفر
امکانات جانبی
تماس با ما