نی نی نقلی من و بابا

لحظات مادرانه ی من

به دنيا آمدن امير علي

 امیر علی ساعت یک ربع به نه شب متولد شد و این آغاز بک فصل جدید در زندگی من بود مادر دو فرزند بودن برای من که هنوز حتی مادر بودن خودم رو خیلی باور نکردم کمی عجیبه.... با اینکه بچه ی دوم بود ولی حس متفاوتی داشت همه چیز انگار نو بود اتاق عمل. دکترا . پرستارا. فیلمبردار و عکاس که از اول باهام بودم و تمام لحظات رو ثبت کردن وقتی به دنیا اومد و صدای گریه اش رو شنیدم از خوشحالی گریه کردم... کوچولو و سفید و بامزه بود شوهر جان هم با لباس مخصوص اتاق عمل پیشم بود ناف بچه رو برید و همونجا عکس سه تایی گرفتیم ( جای دختر گلم خالی بود. حیف که فاطمه یکتا رو راه نمیدادن) این لحظه ها هیچ وقت از یادم نمیرن حتی اگه جایی ثبتشون نکنم امیر علی گرس...
1 اسفند 1396

لحظات در تب و تاب آمدن امير علي

روزهاي سخت و شيريني رو ميگذرونم سختيش مال درداييه كه دارم و شيرينيش مال اينه كه دردا نشون دهنده ي تولد فرزند جديد خانواده است همه منتظريشيم همه منتظرشن مامانم اينا در حالت آماده باشن شوهر جان طفلك شبي بيست بار با استرس ميپره ميگه خوبيييييي؟؟؟؟ ولي همين باعث شد با يك سرعت نور مانند همه ي كاراي عقب افتاده رو انجام بديم لحظات انتظار براي فاطمه يكتا هم داره بالاخره به پايان ميرسه من به خاطر وضعيت اورژانسيم بيشتر استراحت ميكنم و بيشتر كارارو همسر جان انجان ميدن فاطمه يكتا اونروز. ميگفت مامان: بابام چقدر بايد زحمت بكشه پاشو كمكش كن ...
19 آذر 1396

دخترم به پيش يك ميرود

خيلي وقته كه دلم ميخواد خاطرات رو بنويسم و نميشه و حالا شروع ميكنم.... خب اتفاق خوب اول اينكه امير علي تا كمتر از دو ماهه ديگه به دنيا مياد و ما حسابي داريم خودمون رو براي وجود پسر عزيزمون آماده ميكنيم... فاطمه يكتا حسابي خوشحاله و روزها رو براي ديدن داداشش ميشماره.... براش كادو ميخره... كلي هم ذوق وسيله هاش رو داره... همون احساس خاصي كه من و همسر جان براي ورود فاطمه يكتا به خونمون داشتيم رو حالا فاطمه يكتا داره... ورود يه ني ني جديد... من و همسر جان هم با اينكه تجربه اش رو داشتيم ولي بازم برامون تازگي داره شايد چون يه جنسيت متفاوته هفتهي پيش رفتم و يه عااالمه وسيله ي نوزادي خوشگل و پسرونه خريدم... سعي كردم همه رو آبي آسموني و...
8 آبان 1396

ني ني جديد

ماه رمضون شروع شد امسال يه فرق بزرگ داره اونم اينه كه من نبايد روزه بگيرم به خاطر ني ني جديدي كه خدا بهمون داده الان ده هفته هستم  ولي چون حالم خيلي خوبه و اصصلا ويار ندارم روزه هام رو گرفتم تا اينكه انفولانزا گرفتم شدييد و از نوع بدش بازم كوتاه نيومد هم روزه ميگرفتم هم باردار هستم هم آنفولانزا دارم تازه رژيمم تو اين اوضاع رها نكردم و همچنان در حال كاهش وزنم تا اينكه دكترم ايندفعه بهم گفت روند كاهش وزنت سريعه ديگه كافيه سعي كن وزن كم نكني ولي خيلي خوب لاغر شدم تو افطاري خونه فاطمه زن عمو ناهيد از پشت من و با معصومه ي لاغر اشتباه گرفته بود كلي ذوق زده شدم ولي شوهر جان همچنان اصرا داره كه رژي...
21 خرداد 1396

آغاز سال ٩٦

                  چه قدر اتفاق افتاده خداي من... شوهر جان براي س كاري به اتريش رفت و با موفقيت برگشت پدر شوهر جان براي همايشي به تهران اومد و چند روزي مهمان من بود و خيلي خيلي به سه تاييمون خوش گذشت واقعا عالي و خاطره انگيز بود لاغر شدم كه مهم ترين و خوشحال كننده ترين اتفاق اخير بود سال ٩٦ اومد و عيد بسيار خوبي داشتم كه همراه با خانواده همسر رفتيم مسافرت و كلي گشتيم بعد از عيد هم همش مشغول مهمون بازي هستيم كه خيلي خوبه و من عاشقشم فاطمه يكتا هم اونقدر عاقل و خانوم شده كه ديگه كاملا تو كاراي خونه به مامانش كمك ميكنه تو ضيحات عكس...
28 فروردين 1396

روزي روزگاري

خيلي وقته چيزي ننوشتم وقتي يه اتفاق خوب مي افته ميام اينجا و سريعا ثبتش ميكنم تاروزي با خوندنش دوباره يادش بيافتم و لذت ببرم ولي ثبت اتفاقات بد هيچ لذتي نداره عموي عزيزم رو از دست دادم و خانواده ي عموم كه خيلي دوسشون دارم غرق در عزا و ماتم شدن.... خيلي اتفاقات افتاد ولي سايه ي اين اتفاق اونقدر شوم بود كه شايد جاي خوشي چنداني براي آدم باقي نميگذاشت يكي از اتفاقات خوب دعوت اعضاي هيئت دولت و رييس جمهور از شوهر جان بود ، آن ها از اختراعات شوهر جان ديدن كردن و حسااابي خوششون اومد بعدش هم شوهر جان به عنوان يك نخبه كه موسس يه شركت دانش بنيان بوده به يك برنامه تلويزيوني دعوت شد كه در حال پيش توليد و ضبطه و هنوز پخشش شروع نشد ايم...
10 بهمن 1395

سفر شوهر جان به كربلا

شو شوهر جان در روز دوشنبه مصادف با ٢٣ آبان به مقصد كربلا منزل رو ترك كرد و ما به خونه ي پدر و مادر جان عزيزم آمديم من و دختر قشنگم دلم براي شوهر جان تنگ شده پاش توي فوتبال آسيب ديده بود و نگرانش بود ولي خدارو شكر الان خوبه همين كه محمد امين رفت فاطمه يكتا مريض شد اولش يه عااالمه استفراغ بعد هم تب و اسهال واي حداي من خيلي سخت بود زنگ زدم به پدر شوهر جان و اون هم سريعا ليست داروها رو برام اس ام اس كرد خدا خيرش بده  رفتم دارو ها رو خريدم و سريع دادم خورد، ديگه خيلي راحت داروهاش رو ميخوره دو روز تبش طول كشيد ولي خدارو شكر زود خوب شد چه قدر داشتن پدر و مادر نعمت بزرگيه اونا همه ي تلاششون رو ميكنن كه...
28 آبان 1395

تصميم بزرگ

چه قدررر خوشحالم از اينكه يه مامان هستم و از داشتن فاطمه يكتا فاطمه يكتا انقدررر خوبه كه جدا باعث افتخاره بزوگترين نعمت زندگيه منه البته بعد از مامان و بابام و خواهرام و شوهر جان و خونواده اش الان همه خوابن دختر كوچولو شوهر جان موقع تميز كاري خونه چشمم به يه جفت كفش مشكي ورنيه كوچيك دخترونه دم در افتاد كه مال دختر خانوم گل كلابم هستن... جدًا از ديدن اين صحنه احساساتي شدم از اينكه من يه دختر دارم يه دختر سه ساله ناز كه كفشاش دم درن... دوست دارم يه دختر ديگه مثل فاطمه يكتا داشته باشم يه دختر با خصوصيات فاطمه يكتا يه خواهر براي فاطمه يكتا... تصميممون براي بچه دار شدن جدي شده خدا خير بده جاري جان ر...
19 آبان 1395

غول هاي من

زندگي با سرعت ميگذره ولي من احساس ميكنم كه توقف كردم توي يه زمان توي يه مكان حالا كه كدبانوي يك منزل خصوصي هستم حالا كه ملكه ي قصر خودم هستم احساس ميكنم بايد سرعتم رو بيشتر كنم شايد با سرعت زندگي هماهنگ بشه الان سال هاست كه يك سري كار واجب رو براي خودم به غول هاي بزرگي تبديل كردم و انجامشون ندادم در حاليكه غول ها در ته ته هاي ذهنم غرش ميكنند و مدام خودشون رو به يادم مي آرن.... انقدر از غول ها فراري ام كه الان كه ميخواستم اينجا بنويسمشون بي خيال شدم و گفتم ولش كن.... نميدونم شايد كم كم برم به جنگشون و دونه دونه زمين بزنمشون فاطمه يكتا مرتبا ازم درخواست ميكنه كه يه خواهر براش بيارم و هنوز هم درخواست...
8 آبان 1395

مهد قرآن

بالاخره بعد از كلي تحقيق و تفحص دختر خانوم رو كلاس مهد قرآن نوشتم و فردا اولين جلسشه خدا كنه خوشش بياد خيلي بزرگ و خانومه و عاقله واقعا مايه ي افتخاه خيلي به خاطر وجودش خدارو شكر ميكنم همه چيز رو خيلي منطقي قبول ميكنه و دليل همه ي كارهايي رو كه اانجام ميده ميدونه وسايلش رو جمع ميكنه، دستشوييش رو كاملا مستقل شد( يعني خودش ميره و خودش رو ميشوره و مياد) تمام كتاباش رو هم حفظه ديروز كلي كتاب جديد از انتشارات قدياني براش سفارش دادم كم كم دارم به يه بجه ي ديگه فكر ميكنم يه خواهر برا فاطمه يكتا بجه ام خيلي دلش خواهر ميخواد فقط استرس هايي ذهنم رو مشغول كرده... نكنه مثل فاطمه يكتا نشه اصن شايد پسر بش...
27 مهر 1395