نی نی نقلی من و بابا
لحظات مادرانه ی من
تاريخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 28 مرتبه

شوهر جان گفت كه خيلي خستم

خسسسسسته

از كار ، درس ، گشتن دنبال خونه و ....

بيا بزنيم و بريم مسافرت

حالا كجا بريم؟

شيراز....

چه پيشنهاد عالي اي بود 

واقعا دستش درد نكنه

اين شد كه چهار روز تعطيلا خرداد رو رفتيم سفر ، اول رفتيم اصفهان پيش خانواده ي شوهر جان و از اونجا رفتيم شيراز...

خوشا شيراز و وضع بي مثالش

زيارت شاهچراغ، حافظ و سعدي...

باغ ارم و دروازه قرآن. حمام و بازار وكيل...

همه جا قشنگ بود و خدارو شكر خيلي خوش گذشت....

برگشتيم اصفهان ، همون شب مادر شوهر جان برام تولد گرفت و حسابي خوشحالم كرد

فرداش اومديم تهران

 ماه رمضون شروع شد

ماه رمضون زيبا و خاطره انگيزه

هيچ وقت تكراري نميشه ، سحري ، افطار ، دعاي سحر. ، دعاي افطار...

مهمونياي افطاري و دور همي هاي قشنگ فاميل

دختر خانومم هم كه هزااار ماشالله پا به پاي ما نماز  و قرآن و دعا ميخونه و ....

هيييي زبون ميريزه واسمون...

اونروز بهش ميگم دعا كن  يه خونه ي خوب گيرمون بياد

گفت نميخوام

منم با ناراحتي گفتم چرا آخه؟

ميگه مامان چرا از من ميخواي بايد از خدا بخواي يه خونه ي خوب بهمون بده...شاخام دراومد...

امروز اومده بهم ميگه مامان غذاي ترشي مخصوصه غذاي خودمون رو بهش نميدم

گفتم خب حالا جي هست؟

گفت: آشه ، توش سبزي خشك ريختم با مرغ و هويج و برنج....

بازام شاخام دراومد طرز تهيه ي غذاي بچه رو بلد بود..

خلاصه حسااابي خانوم شده

زندگي روال خودش رو طي ميكنه گرچه خيلي عادي و مثل هميشه نيست

ولي ميگذره 

و چون هميشه ميگذره بايد دونست كه همه چيز گذراست حتي اين ريتم ناهمگون هم گذراست...

خدايا شكرت

همه سالميم و روزه دار

پي نوشت:

مشغول تدارك براي تولد دختر خانوم هم هستم البته خيلي هنوز مونده ولي  ميدونم بعد ماه رمضون وقنت ندارم زودتر شروع كردم

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 22 مرتبه

سوت

هميشه همه ي اتفاقات بد و همه ي اتفافت خوب با هم نمي افتن

مثل دو كفه ي ترازو ميمونن، يه وقتايي خوشيا بيشتره ناراحتيا كمتر يه وقتايي مساوي ان و يه وقتايي هم .....

هيييييي....

الان دقيقا نميدونم تو كدوم وضعيتيم....

نميدونم چي شده و چي به صلاحمونه

فقط همه چيز رو سپردم  به خدا....

و ميدونم كه انفاقات خوبي افتاد و انشالله كه اتفاقات بهتري هم در راه هستن

بي خيال اتفاقاي بد....

بي خيييااااااال....

ولي خيلي همه چيز تو هم تو هم شده

واقعا نميدونم كه نذرايي كه كردم هر كدوم برا چه مسئله اي بوده...

خونمون .......

ديروز نوشتمشون كه انشالله براي ادا كردنشون بدونم چي به چيه....

نيمه ي شعبان امسال بسيييار خاطره انگيز شد

جشن نامزدي محمد امين و آتنا يكي از بهترين جشنايي بود كه رفتم ، خيلي بهم خوش گذشت

نه فقط به خاطر جشن بودنش....

دايل اصليش حضور همه ي عمه هاي عزييييزم با هم در خانه ي مامانم اينا بود

چه قدر اين ايام خوش گذشت

هر روز ميرفتيم با خواهرا خونه ي مامان اينا پيش عمه جونام و همه چيز عالي بود...

البته از بعد از اين مراسم فاطمه يكتا خانوم با هر آهنگي ميرقصه و ميگه من عروسم ، اون روز هم انگشترش رو آورد و داد به باباش گفتدستم كن ...

بعدش گفت كي ليليليلي و رفت وسط پذيرايي به رقصيدن...

خدا كنه از سرش بيافته

همزمان با مهمونيا دنبال خونه هم بوديم

صابخونه خونه  رو فروخته و ازمون خواسته كه بلند بشيم

اولش ناراحت شدم اصصصلا حال و حوصله ي  كشي رو نداشتم مخصوصا كه به تازگي يه تغيير و تحول كلي تو اساس و دكوراسيون خونه ايجاد كرده بودم....

ولي بعد با خودم گفتم حتما خيري توش هست

و انشالله كه قرار اتفاق بهتري برامون بيافته....

قرار بود قبل از ماه رمضون اسباب كشي كنيم و تموم بشه ولي به دلايلي نشد

 و حالا بايد تا بعد از ماه رمضون صبر كنيم

و اين يكي از دغدغه هاي ذهني اين روزهاي منه...

ديشب شام خونه ي هاجر دعوت بوديم

وااااقعاااا خيلي خوش گذشت

دور همي زنونه، با دوستايي كه خيلي دوسشون دارم

يه انرژي مثبت فوق العاده و يه روحيه ي مثبت مضاعف بود

عروس عزيزمون آتنا هم بود

و فيلماي مراسم رو چندين بااار ديديم

خيلي قشنگ بودن، درباره ي مراسم و فاميل شدنمون كلي حرف زديم و خنديديم....

چه قدر دلم ميخواد زودتر برم تو خونه ي جديد و ايندفعه من مهموني بگيرم  و دوباره دور هم جمع بشيم

شايد تعطيلات رو بريم شيراز اين روزا شوهر جان خيلي خسته اس....

دوست دارم بريم و بهمون خوش بگذره

خدايا شكرت



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 18 مرتبه

اتفاق هیجان انگیزی که در خانواده ی ما افتاد انامزدی پسر عموی من با دوست دوران بچگیممون آتناس...

آتنا دختر بچه ی تپل و بامزه ی بچه گی های ما  الان عروس شده و نیمه ی شعبان برای نامزدیش داریم میریم

چه قدر همیشه دلمون میخواست که  آتنا رو برای پسر عموم بگیریم ولی وااقعا فکرش رو نمیکردم که تودور و زمونه ی الان این فکر عملی بشه

ولی بعد از معرفی آتنا به خونوادهی عموم خدارو شکر اونا هم خیلی خوششون اومد ک پسندیدن و این وصلت سر گرفت..

انشالله که خوشبخت بشن ....

جالبتر اینکه همه ی عمه های عزیزم از اهواز میان خونمون برای جشن نامزدی....

خیلی از اومدن و دیدن عمه جونام خوشحالم...

خدارو شکر...

هفته ی پیش با مامان و بابای عزیییزم رفتیم  نمایشگاه کتاب . اگه سردرد لعنتی همیشگیم سراغم نمیومد همه چقز عاالی و فوق العاده پیش میرفت

برای دختر گلم یه عااالمه کتاب خریدم

فکر کنم تو این قضیه شبیه مامانم باشه به شدت عاشق کتابه . جوری که باید بپیچونمش تا وسط کتاب خوندن بتونم به کارامم برسو 

اگه صد تا کتاب هم براش بخونی بازم میخواد 

ماشالله خیلی خانوم شده .

دیشب آخر شب اومده پشت در حموم ( داشتم مسواک میزدم) گفت که مامان حال رو تمیز کردم که جارو برقی کشیدی کثیف نشه...

هفتهی پیش رفتم خوگه ی لیلا یه مهمونی دور همی زنونه با دوستای حوزمون و دانشگاه...

وااای خدای من خیلی خیلی بهمون خوش گذشت....

خدارو شکر



موضوع :
تاريخ : جمعه 10 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 26 مرتبه

بالاخرا فاطمه يكتا رو از پوشك گرفتم و غول مرحله ي  آخر رو رد كردم

فكر ميكردم خيلي سخته ، ولي اينطور نبود خدارو شكر فاطمه يكتا همكاري كرد 

تو اين روزاي قشنگ بهاري سعي ميكنيم هر فرصت كوچيكي رو غنيمت بشمريم و بريم پا ك براي پياده روي، پارك جوانمردان وااقعا خوشگله و از قدم زدن توش لذت ميبريم

فاطمه يكتا هم واااقعا بزرگ شده، اونروز تو پارك خوش تنهايي رفت توي زمين بازي و شروع كرد به سريره بازي من و محمد امين هم از روي نيمكت تماشاش ميكرديم

با بچه هاي ديگه بازي ميكرد و...

اونروز عروسكش رو گرفته بغلش ميگه اين تازه بهدنيا اومده براش لباس چون چوني( منظورش چين چيني) دوختم ...

عاشق مامانمه...

ميگه من فروزان ... بعد  يه روسري سرش ميكنه و كيفش رو ميندازه رو دوشش و كفشاش رو ميپوشه و كالسكه اش رو ميگيره دستش و ميره دد.  

يا اونروز ميگفت فروزان..  من دوست دارم چرا نميايي بيشم كه صداش رو ضبط كردم و فرستادم برا مامانم

هفته ي پيش جشن روز پدر رو خونه ي خودمون گرفتم و مامانم اينا و مامان بزرگم اينا رو دعوت كردم كه البته تولد طاها هم بود و خدارو شكر همه چيز خوب برگزار شد و به همه خوش گذشت

فرداش هم از صبح رفتم مسجد دانشگاه و با دوستام اعمال ام داوود انجام داديم

 

خيلي خوش گذشت و جالبتر اينكه  فاطمه يكتا اعمال رو باهامون انجام داد، حتي وقتي من ميخواستم ازش عكس بگيرم ميگفت مامااان دارم قرآن ميخونم

ديشب با دوستان قديمي ي كه بچه هاي هيئت و حوزه ي شريف بودن يه مهموني دوره اي داشتيم كه خيلي خوش گذشت 

واااقعا بودن تو جمع انسان هاي پاك و سالم و ساده و مومن لذت بخش و قشنگه...

خيلي بامزه بود كه اكثر بچه ها مشغول بازي تو حوض وسط مسجد بودن

و البته فاطمه يكتا خانوم نرفت تو حوض چون ميگفت خيس ميشم....

تمام مدت هم پيش دوستاي من نشسته بود

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 20 فروردين 1395 | نویسنده : مائده
بازدید : 42 مرتبه

لحظه ي سال تحويل امسال عجيب و غريب بود...

من و شوهر جان فكر ميكرديم كه سال تحويل ساعت ٨ و نيمه در حاليكه ساعت ٨ بود

اين شد كه در لحظه ي سال تحويل من خوشحال و خندان مشغول آماده شدن براي رفتن به واحد مادر شوهر جان اينا بودم

و وقتي كه رفتيم طبقه ي بالا منزل مادر شوهر جان اينا ديديم كه سال تحويل شده و همه مشغول روبوسي و تبريك هستن و دير رسيديم....

عيديا رو گرفتيم و عكس گرفتيم و كلي دور هم خوش گذشت

تا وقتي كهزنگزدم به معصومه خواهرم و فهميدم كه خيلي ناراحته و علتش هم اين بود كه مامانم آنفولانزاي سختي گرفته بود و نميتونست براي زايمانش به بيمارستان بره...

منم خيلي ناراحت شدم....

خلاصه در روز دوم فروردين آسمان خانم عزيزم به سان هديه اي از آسمان وارد خونواده ي ما شد

دختري بسيااار زيبا و خوب و آروم..،،

پنج شنبه براي ديدن آسمان به تهران برگشتيم و ني ني عزيزمون رو ديديم

قرار بود با مامان اينا شنبه برم اهواز كه محمد مهدي هم همون آنفولانزاي كوفتي رو گرفت و من نتونستم برم اهواز

يه جاش به خاطر يه جلسه كاري كه شوهر جان در اصفهان داشت دوباره سه شنبه راهي اصفهان شديم و سيزده به در رو اونجا بوديم

در همون چند روزي كه تهران بودم در ايام عيد سفره ي هفت سبن پهن كردم و خواهرام و پسر داييم رو براي شام دعوت كردم

وتي كه چه قدررر خوش گذشت....

تمام خاطرات بچگيمون رو با پسر دايي و خواهرام با هم مرور كرديم و كلييي خنديديم...

خدايا شكرت



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | نویسنده : مائده
بازدید : 23 مرتبه

فاطمه يكتا خانوم يه نقاشي بامزه روي تخته وايت بوردش كشيد

اول خودش رو كشيد بعد من رو يكم دورتر با موهاي بلند كشيد

بعد باباش رو نزديك به خودش و بزرگ كشيد ، با يه لب خندون و گفت كه داره ميخنده

ولي  لعدش گفت كه باباش خوابه و يه بالش هم كنار سر بابا كشيد

از اونجايي كه فاطمه يكتا شوهر جان رو بيشتر در حالت استراحت و شبها موقع خواب ميبينه تصورش از بابا اينه....

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | نویسنده : مائده
بازدید : 20 مرتبه

روزهاي پاياني سال حال و هوايي دارن كه هيييج وقت تكراري نميشن...

شاد و پر كار...

زنده و سرحال...

خيابوناي شلوغ ، مردم با كيسه هاي خريد...

زندگي در جريان،..

درختا شكوفه زده.. نسيم خنك...

خلاصه همه چيز عاليه....

اين وسط خريد عيدي يه كيفي داره وصف نشدني...

شنبه به مغازه ي اسباب بازي فروشي رفتم و براي همه بجه ها اسباب بازي خريدم

يه عااالمه اسباب بازي شد...

قرار كذاشتيم  يكشنبه شب خونه ي مامان اينا جمع بشيم و عيديا رو بديم...

چون من عيد رو اصفهان هستم

تمام عيديا رو با شوق و ذوق كادو كردم و ربان پيچيدم

يكشنبه زودتر رفتم خونه ي مامانم و اتاق مهمان رو براي ورود خواهرم و ني ني تازه كه قراره انشالله دوم فروردين به دنيا بيادتزيين كردم

خيلي خوشگل شد

تمام اتاق رو ريسه ي تولدت مبارك زدم

و روي يه ديوار اسم ني ني رو كه آسمان هست با مقوا بريدم و چسبوندم

شب همه دور هم جمع شديم و شام خورديم و خنديديم و عيدي داديم....

مامان باباي گلمم كه انشالله هميشه سايشون مستدام باشه به هممون عيدي دادن و كلي شرمندمون كردن

دستشون درد نكنه

خدايا شكرت 

فاطمه يكتا يه تخت عروسك، يه عروسك بيبي بورن ، يه سرويس چايي خوري فلزي خيلي خوشگا و يه كاپشن ناز عيدي گرفت...

تمام طول روز رو داره چايي ميريزه و به عروسكش چايي ميده

عروسكه هم جيش ميكنه تو خونه و... همه جا رو خيس ميكنه

چايي ها رو ميچينه تو سيني مياد به من و باباش تعارف ميكنه....



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | نویسنده : مائده
بازدید : 21 مرتبه

 

چهار سال از زندگي مشترك من و همسر جاانم ميگذره...

و من هر سال شروع اين خوشبختي بزرگ رو جشن ميگيرم

يه جشن سه نفره...

مثل هر سال لباس عروسم رو پوشيدم و تو و تاجم رو گذاشتم ....

تن فاطمه يكتا هم لباس عروس پوشوندم

بجم انثدر ذوق داشت همش ميگفت مامااان عروس شدي...

خوشگل شدي...

روصورتت نقاشي كشيدي...

به تمام ديواراي خونه ريسه ها قلبي جسبوندم

تختمون روبا بادكنكا ي قلبي تزيين كردم

يه ميز خوشگل مخصوص سالكرد جيدم و چند تا هم موسيقي زيباي عاشقانه دانلود كردم

چند مدل غذا و دسر درست كردم

 

لحظات زيبايي بود

با لباس عروسم تو خونه ميچرخدم و به آهنگا گوش ميكردم....

كه شوهر جان با يه جعبه گل رز سرخ و يه كيك خوشگل رسيد خونه...

توضيحات راجع به كيك: 

ما مشغول عكس گرفتن بوديم كه متوجه شديم صدايي از دختر خانوممون نمياد بعد رفتيم ديديم نشسته رو ميز و تمام تزيينات كيك و خامه ها رو ... با انگشت خورده... 

كلي خنديديم...



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | نویسنده : مائده
بازدید : 23 مرتبه

بعضي اتفاقا انقدرر خوشايندن كه با هيج كلامي نميشه توصيفشون كرد....

و شايد تو زندگي هر كس چند بار بيشتر رخ ندن...

من كه دو تاشون رو خوووب به خاطر دارم...

و سومي هم هفته ي پيش اتفاق افتاد

اون هم موفقيت بزرگ شوهر جان در عرصه ي صنعت و فناوري بود

شوهر جان عزيزم كه يه مخترع  بعد از چند سال تلاش و كوشش فراوان كه من فقط چهار سالش رو باهاش همراه بودم و تلاش شبانه روزيش رو ميديدم بالاخره  تا حدي نتيجه ي زحماتش رو ديد و موتور سبكلت برقي كه با تيمش( بچه هاي شركتش) ساخته بود به اميد خدا به توليد انبوه ميرسه و بعدش هم به دست مردم ميرسه....

نميدونم چه جوري  ميتونم اين لطف بزرگي كه خدا در حقمون كرد رو شكر گزار باشم 

فقط ميدونم كه خيلي خوشحالم....

قرار شهريور ماه موتور هاي برقي به دست مردم اصفهان برسه...

كاش تو تهران هم طرحش اجرا ميشد و يكم از آلودگي هوا كم ميكرد باشد كه مسئولين  تهران هم مثل اصفهان به فكر مردم شهرشون بيافتن...

شوهر جان طي دو هفته ي اخير دو بار به اصفهان رفته و من هر دو بارش رو رفتم خونه ي مامانم اينا...

فاطمه يكتا اصلا بهونه ي باباش رو نميگيره، بچم به كم ديدن و نبودن باباش عادت داره...

ميدونم بزرك كه بشه به باباش افتخار ميكنه

كارم تو پروژه ي مدرسه داره روز به روز جدي تر ميشه هفته ي پيش يه جلسه ي مهم داشتم( فاطمع يكتا هم باهام بود) خيلي خوب و جذاب بود برام...

انشالله كه هر چي خيره تو اين مساله ي كاري همون پيش مياد



موضوع :
تاريخ : جمعه 30 بهمن 1394 | نویسنده : مائده
بازدید : 20 مرتبه

انقدر هفته ها ي نزديك به عيد با سرعت ميگذرن كه حتي خاطراتش تو ذهن نميمونه....

با اينكه هنوز حتي وارد اسفند نشديم ولي با سرعت نور داريم پيش ميريم

هفته ي پيش  طي يك عمليات شجاعانه با سوسك كش تار و مار يك عدد سوسك وحشتناك سباه و بزرگ رو كشتم

اولش مثل هميشه جيغ زنان فرار كردم و فاطمه بكتا  به بغل رفتم تو اتاق و در رو بستم

ساعت ١٢ ظهر بود و تا وقت اومدن شوهر جان به خانه خيلي مونده بود

از طرفي فاطمه يكتا ترسيده بود و گفت: مامان بكشش وگرنه مياد و من رو ميخوره...

اين جمله خيلي موثر بود....

بچم حق داشت چه كسي به جز مامانش ميتونست نجاتش بده، از طرفي نميتونستم كه تمام روز رو گشنه و تشنه تو اتاق بشينم با بجه  كوچيك...

اين بود كه تصميمم رو گرفتم 

صندلاي پاشنه بلندم رو پوشيدم و رفتم و حشره كش رو ور داشتم و افتادم دنبال سوسكه

انقدررر زدم تا كامل مرد

خودمون هم داشتيم ميمرديم از بوي حشره كش

شبش شوهر جان به مناسبت اين شجاعت مثال زدنيم برام هديه ي بسياااار زيبايي خريد

شب بيست و دوم بهمن يه كيك كوچولو پختم و دو تا هديه برا شوهر جان و فاطمه يكتا تهيه كردم

خودمم كلي آزار تيزار كردم( به مناسبت پيروزي انقلاب)

شوهر جان زودتر اومده بود خونه ولي در خوااااب خوش به سر ميبرد

با كلي سر و صدا و خوندن شعراي انقلابي بيدارش كردم و جشنمون رو گرفتيم بعدش هم براي صرف شام رفتيم بيرون و الله اكبر ساعت نه شب رو هم وسط خيابون تو ماشين گفتيم( كله هامون رو از پنجره هاي ماشين اورديم بيرون و داد زديم اللله اكككبرررر)

يه كيف خوشگل هم كادوي من در شب جشن بيست و دو بهمن بود

فرداي انروز براي ديدن خانواده ي شوهر راهي اصفهان شديم

خدارو شكر خيلي خوش گذشت

با خانواده ي عموي شوهر جان  رفتيم ويلاي چادگان و دو روزي اونجا بوديم( برف بازي هم كرديم)

فاطمه يكتا هم جسابي دلبري كرد اونجا

كلي شعر براشون خوند، قرآن خوند و...

مامان بازي كرد جلوشون با عروسكش( نيلوفر) كه تماشاي اين صحنه ها براي خانواده ي شوهر جان كه دختر ندارن خيلي جذاب و ديدني بود

ولي از برف بازي خوشش نيومد و ميگفت مامان اصلا برف بازي خوش نگذشت

من به جاش كلي بازي كردم و شوهر جان فاطمه يكتا رو نگه داشت

خريداي عيد رو شروع كردم

ولي هنوز كليش مونده

لباس عيد خودم رو نخريدم با يه عالمه خورده ريز...

دو روز اول هفته رفتم خونه ي فاطمه برا جمع كردن اسباب وسيله هاش فردا صبح اسباب كشيشونه به خونه ي جديدشون

برم بخوابم كه فردا كلي كار دارم بايد بريم كمك خواهرم واسه لسباب كشي و چيدن خونه ي جديد

خدارو هزار مرتبه شكر

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
درباره وبلاگ

من و شوهر جان ۲۴ اسفند ۹۰ زندگی شیرینمون رو اغاز کردیم و خدا بهمون یه دختر نقلی وبامزه داد که زندگیمون رو لحظه به لحظه زیبا و زیباتر میکنه

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 8 نفر
بازدید هفته قبل : 222 نفر
كل بازديدها : 79816 نفر
امکانات جانبی
تماس با ما