فاطمه یکتافاطمه یکتا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

نی نی نقلی من و بابا

روز مادر

امروز روز مادر بود و اولين سالي كه من مادر هستم مبارك باشه مائده خانوم ديشب شوهر جان به مناسبت روزمادر من و نقلي رو برد رستوران و يه دسته گل هم بهم داد دستش درد نكنه امشب هم هممون رفتيم خونه ي مامان جونم جمع شديم فقط حيف كه مامان بزرگ و خاله فيروزه نتونستن بيان نقلي جونم هم ديگه آب رو قشنگ ميگه و وقتي تشنش باشه ميگه آبه فردا هم به احتمال زيياد دوباره به خاطر كار شوهر جان ميريم اصفهان خونه ي مادر شوهر جان اينا كه اونا هم بي صبرانه منتظر نقلي هستن
1 ارديبهشت 1393

مدینه

ساعت ٢.٣٠ دقیقه بامداد جمعه هواپیما نشست و بر خاک وطن عزیزم فرود اومدیم. بهترین سفر توی این ٢٥ سال عمرم بود  درست مثل یه رویا یه رویای شیرین..... ١٨ ام ساعت ١٢ ظهر مامانینا اومدن دنبالمون و ما رو بردن فرودگاه که با ٣ ٤ ساعت تاخیر پروازمون ساعت ٥ بعد ظهر حرکت کرد توی نماز خونه ی فرودگاه به مادر جاریه کوچیکم برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن زنگ زدم بهم گفت که به نیت آروم تر شدن دخترت تو سفر حدیث کسا بخون منم سریع یه مفاتیح اونجا پیدا کردم در لحظات آخر تند و تند حدیث کسا خوندم خوندن حدیث کسا همانا و گذاشتن فاطمه یکتا روی منوی سایلنت همانا یعنی تا آخر سفر این بچه چنان آروم و خوش اخلاق بود که برای من هم که مادرش بودم خییییییییییییلی...
31 فروردين 1393

رفتم...

امروز ساعت ۲ بعد از ظهر پروازمونه و شب میرسیم مدینه دارم از هیجان میمیرم در واقع باورم نمیشه... دیروز از همه تلفنی حلالیت طلبیدم بقیه دوسنان  خدانگه دار حلالم کنید التماس دعا ...
18 فروردين 1393

ناي ناي....

نقلي رىز به روز داره كاراي جديد ياد ميگيره ديشب واسش ناي ناي ني ناي ناي رو اتفاقي خوندم و ديدم كه دو تادست كوچيكش رو آورد بالا و شروع كرد چرخوندن به قدري شيرين وبامزه بود پدر مادر شوهر جان وخودم واقعا ذوق زده شده بوديم هييچ وقت از اين چيزا نديده خيييلي تعجب كردم ولي ميگن فطريه امروز هم رفتيم ١٣به در باغ عمه ي شوهر جان با اينكه بارون مي اومد و سرد بود خييلي خوش گذشت خدارو شكر آخرش هم براي مكه از همه خداحافظي كردم و تو بغل جاريا و مادر بزگ شوهر جان و زن عموي شوهر جان هم كلي اشك ريختم تو بغل جاريا اول خودم موقع حلاليت گرفتن اشكم در اومد و اونا هم از گريه ي من گريشون گرفت ولي براي بقيه من از گريه ي اونا اشكم دراومد پريشب نميدونم چرا نقلي با من ق...
14 فروردين 1393

روزهای زیبای عید

روزای عید با سرعت برق و باد میگذرن روز اول همگی رفتیم خونه ی مادر پدر شوهر جان روز دوم با مامانینا رفتیم اصفهان گردی باغ گلها و باغ پرندگان روز سوم مامانمینا رفتنو من کلی غصه دار شدم و شبش خونه ی عمه ی شوهر جان دعوت بودیم صبحش هم رفتیم عید دیدنی روز چهارم تولد دختر عموی شوهر جان بود و شب خونه ی عموی شوهر جان دعوت بودیم روز پنجم شب مهمونی خونه ی مادر شوهر جان اینا بود و من هم به عنوان یک عروس نمونه یک سالاد خوششششششششششششگل درست کردم بعدش هم رفتم خوابیدم تا وقتی مهمونا اومدن خسته نباشم روز ششم خونه ی جاریه عمه ی شوهر جان همههههه گی دعوت بودیم (خییلی نسبت دوریه نه!!!!!!!!!!!! ) فاطمه یکتا خونه ی جاریه عمه ی شوهر جان با...
11 فروردين 1393

اولين نوروز نقلي

قرار شد عيد مامانمينا بيان منزل مادر شوهر جان اينا كه عيد رو دور هم باشيم اومدن و خدارو شكر شب خوبي بود نقلي روز به روز داره كاراي جديد ياد ميگيره و خييلي بامزه شده صبح روز پنج شنبه رفتیم میدان امام و خوش گذراندیم(یه بارون نم نمه قشنگی هم اومد و کیفمان را دوبرابر کرد)  نقلی و طاها و محمد مهدي جونم در مسجد شیخ لطف الله   اینم عکس نقلی قبل از سال تحویل عگس نقلی جونم با ماهان پسر عموش: نقلی جونم با آقا طاهای گل گلابم:   نقلی سر سفره ی هفت سین:   عيدت مبارك دخترم اين اولين پستيه كه تو سال جديد مينويسم ...
2 فروردين 1393

نرم نرمک میرسد اینک بهار....

نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار.... والبته خوش به حال ما دوستان و خانواده و عزیزانم عیدتون مبارک برای همتون خوشبختی و شاد کامی و موفقیت و عاقبت بخیری رو در سال جدید آرزو میکنم فردا عیده چه قدر زود گذشت پارسال همش به همین لحظاتی که الان دارم سپری میکنم فکر میکردم همش میگفتم سال دیگه این موقع بچم بغلمه چه شکلیه........ چی تنش کنم واسه عید و.... خدایا شکرت که امسال نقلی نازم به سلامتی به دنیا اومد و امیدم نا امید نشد و رویاهام به حقیقت پیوست خیییییییییییلی دوستت دارم مامان بابام و محمد مهدی و معصومه خواهر و آقا مهدی طاها عشقم امشب رسیدن اصفهان ولی ما فردا صبح میریم پیششون معصومه گفت فردا صبح بریم نقش جهان...
29 اسفند 1392

چهارشنبه سوري

امشب به همراه خانواده ي شوهر جان رفتيم براي برگزاري مراسم چهارشنبه سوري قبل از رفتن كمي غرغر كردم و گفتم نميام هوا سرده آتيش ميپاشه به بچه خطرناكه خلاصه كلي دل شوهر جان رو خون كردم راستش خودم حالش رو نداشتم خوابم ميومد اين اساسي ترين تفاوت من با خانواده ي شوهر جانه خيييييلي سحر خيز و كم خوابن اصلا دركشون نميكنم ٥ صبح بيدار ميشن تا آخرشب هم نميخوابن من از حال ميرم اگه انقدركم بخوابم البته نا گفته نمونه من تو روزاي معمولي ميخوابم ولي روزايي كه اينجوري مراسم داشته باشن خسته ميشم نقلي هم امشب روي باباش رو سفيد كرد و بر عكس ديشب حسابي همكاري كرد خنديد هر وقت هم خوابش ميومد خوابيد خيلي خوش گذشت خدا رو شكر این عکس نقلی روی دست عمو...
28 اسفند 1392

دست دست دس دسي

روزای دم عید خییییلی سریع میگذرن .... منم قبل از اومدنمون به اصفهان همش داشتم بدو بدو کارامو میکردم تا اینکه بالخره تموم شد و اومدیم.البته کلی چیز جا گذاشتم. در بدو ورودمون نقلی به شدت ذوق زده شده بود خیلی واسم جالب بود که بعد  تقریبا١ ماه و نیم انقدر خوب مامانینا رو شناخت خیییلی هم ذوق زده و خوشحال بود البته بعدش همش حالت تهوع داشت و مریض شد خدارو شکر الان خوبه دیشب هم رفتیم مهمونی خونه ی عمو ی شوهر جان و نقلی دوباره از رو تخت افتاد پایین خیییییییییییلی گریه کرد اینم از گلوله ی اشک نقلی که بند نمیومد. بعد از تقریبا یک ساعت گریه خوابید و خدارو شکر وقتی بیدار شد بهتر بود و می خندید.   مامانم اینا و خواهر مع...
27 اسفند 1392

چه عروس خوشملی...

امروز تصمیم گرفتم به مناسبت دومین سالگرد ازدواجمون که البته شنبس لباس عروسم رو بپوشم و یک عکس خانوادگی بگیریم. به پیشنهاد مامانم نن نقلی هم لباس عروس کردم. امروز سالروز اولین باریه که شوهر جان رو دیدم توی دفتر نهاد رهبری دانشگاه بود عجب روزی بود اونروز.... من از سفر مشهدی که با فاطمه خواهر و 2تا از دوستام رفته بودم داشتم بر میگشتم ساعت 3 با شوهر جان(آقای خواستگار) قرار داشتم قرار بود ساعت 12 ظهر تهران باشیم ولی قطارمون از اون درب وداغونا بود که با خر و الاغ و شتر برابری میکرد.... تمام راه استرس داشتم وقتی دیدمش خوشحال شدم همون لحظه جوابم مثبت بود تمام امروز صحنه هاش برام تداعی میشد   لباس عروسیم  به زووووووووو...
22 اسفند 1392