نقلی در اصفهان
این روزا سرم شلوغ بود و به وبلاگ دختری نرسیدم چهارشنبه ظهر به سمت اصفهان حرکت کردیم و شب رسیدیم نقلی خانوم انقدر از دیدن خونواده ی پدری شاد و خوشحاااااااال بود که خستگیه سفر از یادش رفته بود همش میخندید و بازی میکرد و هر شیرین کاری که بلد بود انجام داد معرکه گرفته بود و بعد از هر شیرین کاری خودش واسه خودش دست میزد و همه رو هم وادار میکرد که براش دست بزنن حتی یه بار عمو سعیدش حواسش نبود داد زد سرش و صداش کرد که منو نگاه کن پدر شوهر جان در تمام مدت ازش فیلم میگرفت شاید برای وقتایی که نقلی پیشش نیست و خاطراتش رو مرور میکنه... روزهای اصفهانمون هم مثل همیشه خوب بود و خوش گذشت شب دوم رفتیم خونه ی دختر عموی شوهر جان که ...







