فاطمه یکتافاطمه یکتا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

نی نی نقلی من و بابا

فاطمه يكتاي طلايي...

  امشب انقدر از دست كاراي بامزه فاطمه يكتا جيييغ زدم كه شوهر جان كه رو مبل بذيرايي از خستگي خوابش برده بود رو بيدار كردم... داستان از اين قرا بود كه رفتم تو اتاق گردنبندم رو درآوردم كه ديدم فاطمه يكتا بدو بدو اومد و گردنبند رو ازم گرفت كه بندازتش گردنش و تمام تلاشش رو ميكرد كه تو گردنش نگهش داره بعدش هم گوشاش رو نشون ميداد كه گوشواره  بهم بده ... منم گردنبندي كه مامانم اينا كادوي تولدش بهش دادن رو انداختم گردنش و كلي ذوق كرد و بدو بدو رفت تو پذيرايي باباش رو بيدار كرد و گردنبندش رو بهش نشون داد... آخر شب هم ديدم كه از ميز توالت بالارفته و با وجود يه عالمه چيزايي كه دوستشون داره رفته سراغ جعبه ساع...
17 دی 1393

نقلي خانوم يكسال و پنج ماهه...

 آقا محمد رضاي نوه ي دايي فرهادم.... فاطمه يكتا در حال ديدن نمو... اينجا هم بستنيش رو  كه داشت با چكه چكه هاش همه جا رو كثيف ميكرد خوردم بچم اشكش دراومد... اينم از آقا محمد رضا پسر پسر داييم... اين عكس رو پدر شوهر جان  اصفهان ازش گرفته...     آيييييي يعني پاهام و كتفام و دستام و سرم همّه با هم درد ميكنن دوباره كلاس آمادگي جسماني ثبت نام كردم خيلي خوبه و خيلي راضيه ام... احساس زنده بودن و فعال بودن ميكنم ولي تمرينات امروزمون خيلي سخت بود و بيچاره شدم... فاطمه يكتا هم پيشرفت خيلي خوبي داره و هر چي ميگيم سريع تكرار ميكنه خيلي هم بامزه تكرار ميكنه... سعي ميكنه منظوراش رو ...
14 دی 1393

مامان كوچولو

فاطمه يكتاخانوم مامان شده خيلي بامزه عروسكش رو ميگيره  و تلاش ميكنه بهش شير بده خودش هم ميگه مي مي يقه لباسش رو از بالا ميگيره ميكشه يااز پايين ميخواد بياره بالا خلاصه خييعلي بامزه اين كارو ميكنه.... به عروسكش باقاشق به به هم ميده و بوسش ميكنه... تازه يهوقتايي هم ميدتش به من كه من بهش غذا بدم ياد گرفته از يك تا پنج رو ميشماره... جمعه رفتيم پارك بهش ميگفتيم كجا رفتيم ميگفت بارك .. خيلي بامزه جواب ميداد خدارو شكر صندلي ماشينش رو دوست داره و توش ميشينه...
7 دی 1393

روز مرگي هاي شيرين من

چه قدر زندگي زيباست... وقتي كه به خاطر ديدنت برنامه ي مهموني رو تغيير ميدن كه تو هم بتوني بيايي... وقتي كه توي يه مهمونيه شلوغ يه گوشه وايميسي و از دور به همه نگاه ميكني كه چطور دارن ميخندن و ميخورن و حرف ميزنن و از با هم بودن لذت ميبرن.... وقتي كه همه با محبت ميخوان بهت كمك كنن و بچه ات رو بگيرن تا تو غذات رو بخوري... وقتي كه همه از ته دلشون به بچت  محبت ميكنن.... وقتي كه از يه راهه دور و بعد از چند روز مسافرت در خونه رو باز ميكني و با يه خونه ي تميز مواجه ميشي و ميفهمي كه دلت براي خونت تنگ شده بود.... جايي كه توش آرامش داري و دوستش داري... وقتي كه سريعا تلفن رو برميداري تا خبر خوب و سالم رسيدنت رو به عزيزانت كه نگ...
4 دی 1393

خانواده ي پدري

  امروز ظهر در منزل مادربزرگ شوهر جان مراسم يلدا رو بجا اورديم خدارو شكر خوش گذشت فاطمه يكتا هم ديگه غريبي نكرد و بغل همه هم ميرفت و ميخنديد و بازي ميكرد تازه عمو سعيد و عمو فراز رو با انگشتش نشون داد و گفت عمو عمه مونا هم بهش ياد داد كه بگه سرده اونم ميگفت سرده جديدا بهش ميگيم هاپو چي ميگه ميگه هاپ هاپ... فقط اين كه خيييعععلي خسته ايم انقدر خسته بودم كه ديشب مطلب رو بدون عنوان گذاشتم رو وبلاگ در عوضش الان سر حالم  مهمونيه ديگه ميخوري ميخوابي ميخندي ميحرفي..... فاطمه يكتا امشب نشون داد كه تك تك اعضاي خانواده ي شوهر جان رو به اسم ميشناسه واسه من عجيب بود چون دير به دير ميبينتشو...
29 آذر 1393

چايي

امروز موقع چايي خوردن من وشوهر جان مثل هميشه اومدي و گير دادي كه چايي ميخوام اما با اين تفاوت كه ايندفعه خيلي شيك به چايي اشاره كردي و گفتي  تايي بعدش هم گفتي داده( يعني داغه) خطاب به گل دختر نمكيه خودم اين روزها خدارو هزار مرتبه شكر موجبات خنده و شادي من و شوهر جان از دست كاراي بامزه ي فاطمه يكتا تو خونه به راهه قهر كردنش خيلي شيرينه پشتش رو ميكنه و اخم ميكنه و دستاش رو ميده عقب و ميره و يه گوشه وايميسه تا ما نازش رو بكشيم و بياد ياد گرفته وقتي ميخوام ازش عكس بگيرم  ژستاي بامزه ميگيره اون روز ترشك خورده بود و حسسسابي خودش رو كثيف كرده بود منم اومدم از كثيفيش عكس بگيرم كه شروع كرد به ژس گرفتن جلوي دوربين...
25 آذر 1393

مهمونيه زنانه...

  انقدر ننوشتم كه يادم رفته بود مطلب قبلي مال كي بود و چي بود.... روزها از پس هم ميگذرن و نقلي خانوم در مقابل چشم هاي من بزرگ و بزرگتر ميشه خيلي خيلي عاقل تر شده و كارهاي بامزه اش هم رو به افزايش ان امروز شوهر جان بهش ياد داد كه الاغه ميگه عر عر اونم تكرار ميكرد صبح دنبال باباش كه داشت ميرفت سر كار دويد گفت بابا دَف يعني بالا رفت.... دايي رو هم خيلي واضح به داداش محمد مهديه من ميگه موقع سينه زدن هم حسين حسين ميگه و با شووورر كله اش رو تكون ميده چند روز پيش ديدم يه كيف كوچولو رو برداشت و راه افتاد به سمت در و ميگفت دَدَ..... هفته ي پيش اتفاقات خوبي افتاد اوليش اومدن يه تميز كار خيييععلي تميز به خونه ي ...
22 آذر 1393